X
تبلیغات
رایتل

وبلاگ حرف

سئو ، مقاله ، تفریحی ، سرگرمی ، آموزش بازاریابی

شب از خجالت رنگ می بازد

شب از خجالت رنگ می بازد

ایستاد و نگاه به پلاک مشکی واحدی انداخت که رویش به طلایی حک شده بود
"واحد بیست" با پشت دست به در کوبید.
یک بار، دو بار ...
در روی پاشنه چرخید.
- بیا تو!
از لای در باز مانده نگاهی انداخت. اندام زنی در لفافه ی تاپ و دامن بلند مشکی اش پشت به او سوی اتاق دور شد. آرام در را باز کرد و قدم به داخل کشید. روی مبل ها را با ملحفه های سفید پوشانده بودند. فضای خانه نیمه تاریک بود و تنها آفتاب نیم روزی از پنجره ی لُخت و بی پرده به فضا می تابید.
به عقاب تاکسیدرمی شده ای نگاه می کرد که زن همراه مردی چهارشانه و خوش تیپ برگشت. مرد کت و شلوار طوسی به تن داشت و موهای شقیقه اش به برف نشسته بود. با این حال او به این فکر می کرد که «زن بسیار از مرد جوان تر است.»
صدای بم و مردانه در فضای نیمه لُخت سالن طنین انداخت.
- سلام.
کمی خیره شد و زود نگاه دزدید و پاسخ گفت.
- سلام.
زن که قامت کشیده اش تا قد مرد می رسید و شانه به شانه ی او ایستاده بود، گفت:
- باید امروز کارهامون تموم شه، برای فردا بلیط داریم.
دستی به لبه ی روسری مشکی پُرز داده اش کشید و گفت:
- چشم.
دوباره صدای زن شنیده شد.
- ساعت پنج میان این خرت و پرت ها رو ببرن. تا اون موقع این جا رو سر و سامون بده!
به معنای فهمیدن سر جنباند و فرز و سریع کیف کهنه ی مشکی اش را روی اولین مبل رها کرد، آستین هایش را تا زد و شروع کرد.

*****

دستش همراه پارچه برای دهمین بار در تشت پر از آب و کف رفت و برگشت. همان طور که زانوانش را روی سرامیک گذاشته بود بدنش همراه دستانش برای سابیدن کف جلو و عقب می رفت.
از برق انداختن شیشه های بلند خانه تا خرده فرمایش های زن همه را انجام داده و حال داشت کف سالن را می سابید.
زن در آشپزخانه شربت حل می گرفت. مرد روی یکی از مبل های ملحفه کشیده نشسته و مجله می خواند.
دقایقی نگذشت که آرام مجله را بست و کنار گذاشت. توجهش به حرکت منظم رفت و برگشت دستان او جلب شد. نیمرخ دختر را که رو به او بود از نظر گذراند. ابروهای بلندش هنگام کار به اخم نشسته و غمی بر صورت گردش نقاب انداخته بود.
دوباره دستش در تشت رفت و برگشت. بینی اش از استشمام بیش از حد مواد شوینده چین افتاد.
صدای بم مرد، بی مقدمه در فضا پیچید:
- درس هم می خونی؟
دستان دختر از حرکت ایستاد و صورت گردش برای نگاه سو به او چرخید و گفت:
- نه آقا، سال ها پیش آزمون ورودی دادم. قبول نشدم، شوهر کردم.
زن که آن سوی اپن ایستاده و چند دقیقه کارش متوقف شده بود دوباره ریختن شربت را در لیوان های شیشه ای بلند از سر گرفت.
دوباره صدای مرد:
- مگه چند سالته؟
او که دوباره دستانش به حرکت افتاده بود باز هم دست نگه داشت و با نیم نگاهی پاسخ گفت:
- بیست و چهار.
مرد - چند سالت بود که ازدواج کردی؟
دختر یاد شش سال پیش افتاد. همان زمان که با تن کردن آن لباس سفید فکر می کرد خوش بخت شده است.
آرام گفت:
- هجده سالگی.
مرد نشنید و پرسید:
- بله؟
او که با سابیدن کف آرام آرام نفس می زد این بار بدون نگاه کردن پاسخ داد.
- هجده سالگی ازدواج کردم.
تعجب در اجزای صورت مرد نشست. زن با سینی حاوی شربت آمد.
زانوانش روی سرامیک خشک و دردناک شده بود و خیسی از زانوان شلوارش نفوذ می کرد. خودش را گوشه ی دیگری از سرامیک کشید و به کارش ادامه داد.
صدای تلفن در فضای نیمه لُخت خانه می پیچید و روی اعصابش بد جوری خط می کشید. غیر ارادی تندتر و با حرص داشت سرامیک را می سابید.خرید اینترنتی و فروشگاه اینترنتی نیز خیلی خوب است ساعت الیزابت خرید اینترنتی ساعت دخترانه باحال است خرید اینترنتی  یا فروش اینترنتی فرقی ندارند  چون می خواهی ساعت بخری شاخ شده بودی ها ساعت الیزابت بخر حالش رو ببر جان خودت خیلی عالی است ساعت الیزابت خرید اینترنتی و خرزید پستی ندارد فقط دل نمی دونه حس چیه ساعت الیزابت خریدم با روش آنلاین سفارش دادم خوشحالم خرید نقدی دارد چون خوب بود
زن آرام و بی عجله لیوان شربتش را پایین گذاشت و سوی تلفن روانه شد و حین جواب دادن به اتاق رفت.
مرد به ساعت روی مچش نگاهی انداخت و بعد پرسید:
- میشه بدونم شوهرتون چه کاره ست؟
- معتاد.
مرد یکه خورد. او بی آن که منتظر پرسش بعدی باشد، خود گفت:
- جدا شدیم.
در پسوند گفته اش باز حرفی برای ارضای کنجکاوی مرد داشت:
- چهار سال پیش. بچه مونو هم نخواست. رفت پی کارش.
مرد آرام پرسید:
- پس بچه هم داری؟!
یک لحظه از کار دست کشید. صورت گرد دخترش با آن موهای مصری لَخت و شیرین زبانی هایش جلوی چشمش آمد. یادش افتاد که هفته هاست قول داده که او را به پیتزا فروشی می برد.
لبخند تلخی زد، کارش را از سر گرفت و گفت:
- یه دختر چهار ساله .
- سخت نیست برات؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
- چرا، اما می گذرونیم. با مادرم زندگی می کنیم.
- اگر حمل بر دخالت نمی گذارید میشه بدونم پدرتون کجاست؟
هنوز صدای گفتگوی تلفنی زن از اتاق می آمد. پاسخ گفت:
- نمی دونم.
مرد باز یکه خورد.
و او با خود زمزمه کرد:
- همون طور که دختر من بزرگ میشه و نمی دونه پدرش کجاست؟
مرد متاثر شده و به فکر رفت.

*****
از پشت پنجره لخت به نه طبقه ارتفاع نگاه می کرد. سرش گیج می رفت، خسته شده بود.
ساعت از پنج گذشته، وانتی جلوی در پارک بود. صدای تذکرهای زن به دو مرد کارگر هنگام جا به جایی وسیله ها در گوش هایش می پیچید. آهی کشید.
زن از پشت سر صدایش زد تا نزد مرد برود.
به سمت اتاق می رفت و در دل دعا می کرد آن قدر منصفانه بدهند که چیزی بماند دخترکش را به پیتزا فروشی ببرد.
پشت در رسیده بود، تقه ای زد. صدای گرم و بم مرد او را به داخل خواند.
رو به میز کار منتظر ایستاد. مرد مبلغی را به سوی او گرفت و اعلام کرد.
او لبخندی زد. کمی بیشتر از آن چیزی که تصور می کرد بود. تشکر کرد.
دستش به سوی پول ها رفت.
لبخند گرم مرد با دیدن دست بند فیروزه ای که از زیر آستین مانتوی شوره زده اش بیرون آمده بود، بر روی لبش ماسید.
مردی را یادآور شد که دست بند فیروزه را به دست زنش می بست و می گفت «دخترمون که بزرگ شد اینو دستش کن.»
نگاهش را با غم بالا گرفت و به صورت گرد دختر که حالا آشنا می نمود انداخت. دختر اشک حلقه زده در چشمان او را ندید، داشت پول هایش را می شمرد.
مرد حال خرابی پیدا کرده بود. چه می شد اگر می فهمید تمام روز خانه پدر و زن ِ پدرش را برق انداخته بود؟ چه حالی می شد اگر می فهمید او برای همین زن، او و مادرش را ترک کرده بود؟
نگاه او که بالا آمد مرد سرش را فرو انداخت. او پول ها را در همان کیف کهنه اش جاسازی کرد و با لبخند تشکر کرد و رفت.
تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 1 اسفند 1392 ساعت 10:14

من

من

چشم هایم را باز می کنم. کجا هستم؟ همه چیز برایم غریبه است. با خودم می گویم «گم شده ام.»
آری، گم شده ام. نه، صدایی آشنا می شونم. به دنبال صدا می دوم. از پشت این در بسته صدا می آید.
محکم به در می کوبم. کسی نیست. این بار محکم تر می کوبم. صدای قدم هایی که پشت در اتاق می آید را می شونم.
- کیستی؟
باورم نمی شود. او؟
این جا چه می کند؟ یا من آن جا چه می کنم؟
- با توام. می گویم کیستی؟
با صدایی که انگار از ته چاه می آید می گویم:
- منم.خرید اینترنتی خیلی خوب است خرید اینترنتی باحال است خرید اینترنتی یا فروش اینترنتی فرقی ندارند ساعت الیزابت بخر حالش رو ببر جان خودت ساعت الیزابت خیلی عالی است ساعت الیزابت خرید اینترنتی و خرزید پستی ندارد فقط خرید نقدی دارد چون خوب بود
- من؟! من دیگر کیست؟
قبل از این که چیزی بگویم صدایی دیگر می شنوم. دقیق تر گوش می دهم. این صدای من است که می گوید:
- با چه کسی حرف می زنی؟
غریبه آشنای من با پوزخندی می گوید:
- من!
و من با صدای بلندی می خندم.
- من؟ من دیگر کیست؟
غریبه آشنا - نمی دانم.
- فراموشش کن.
این من بودم که می گفتم فراموشش کن. آری، من خودم را فراموش کرده ام.
تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 بهمن 1392 ساعت 10:12

آن دیگری هم چنین خواهد شد!

آن دیگری هم چنین خواهد شد!
مردی جوان نزد شیوانا آمد و به او گفت که از همسرش به خاطر شیطنت هایش راضی نیست! و می خواهد از او جدا شود و همسر دیگری اختیار کند! چرا که او افسر گارد امپراتور است و باید همسر و فرزندانش وقار خاصی داشته باشند ، اما همسر جوانش بی پروا و جسور است و در مقابل خانواده های افسران دیگر ، سبک رفتار می کند.
فروشگاه اینترنتی به وب سایتی گفته می شود که تعدادی کالا یا خدمات را در ویترین خود عرضه می کنند. مشتریان برای استفاده از آن خدمات یا کالاها می توانند به ... فروشگاه اینترنتی چیست؟ - رایانه فروشگاه اینترنتی چیست؟ فروشگاه طراحی شده بر روی اینترنت است که فروشندگان می توانند کالاها و محصولات خود را از این طریق عرضه نمایند و خریداران می توانند ...چرا خرید اینترنتی - بیتوته چرا خرید اینترنتی. فروشگاه اینترنتی چیست: فروشگاه اینترنتی (فروشگاه آنلاین) یک وب سایت است که مانند یک فروشگاه سنتی، اجناس مختلفی را برای فروش ... فروشگاه اینترنتی چیست؟ - طراحی سایت فروشگاه اینترنتی چیست؟,فروشگاه آنلاین چیست و چه مزایائی دارد...مقالات آموزشی وب سازان مشاوره رایگان.
شیوانا تبسمی کرد و گفت:" آیا او قبلا هم چنین بوده است!؟"
مرد جوان پاسخ داد:" نه به این اندازه ! شدت شیطنتش در منزل من بیشتر شده است!"
شیوانا گفت:" بی فایده است. تو با هر زن دیگر هم که ازدواج کنی ! مدتی بعد رفتار و حرکات و سکنات همین زن اول تو به همسر بعدی ات سرایت می کند! چرا که این تو هستی که رگ شیطنت را در رفتار همسرت تقویت می کنی!"
مرد جوان با تعجب پرسید:" یعنی می گوئید نفر بعد هم چنین خواهد شد!؟" شیوانا سری تکان داد و گفت: آری ! در وجود هم
انسان ها رگه های شیطنت و پاکدامنی و وقار و سبک مغزی وجود دارد. این همراهان هستند که تعیین می کنند کدام رگه تحریک و فعال شود. تو هر همسری اختیار کنی همین رگه را در او فعال خواهی کرد. چرا که تو چنین می پسندی ! تو ارزش ها و خواسته های خود را تغییر بده همسرت نیز چنان خواهد شد.
آنگاه شیوانا تبسمی کرد و از افسر جوان پرسید:" و مگر نه اینکه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همین جسارت و بی پروایی اش پسندیدی و شیفته اش شدی!؟"
افسر جوان با تبسمی کمرنگ سرش را از شرم به زیر انداخت و دیگر هیچ نگفت.
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 29 بهمن 1392 ساعت 10:12

ماشین است دیگر


ماشین است دیگرفروشگاه تی وی مارکت نمایندگی کلیه محصولات تی وی مارکت در ایران فروشگاه اینترنتی, خرید اینترنتی ,فروشگاه آنلاین,فروشگاه دایان,فروشگاه دایان شاپ,خرید پستی,سفارش آنلاین فروشگاه اینترنتی, خرید اینترنتی , خرید آنلاین, خرید لوازم, خرید زیور آلات, خرید محصول, خرید پستی, فروشگاه میهن, خرید لباس, خرید لوازم لوکس.

گاهی دوست دارد به عزرائیل خدمت کند !


تاریخ ارسال: دوشنبه 28 بهمن 1392 ساعت 15:24

دل گمراه من چه خواهد کرد

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاری که می رسد از راه؟

ِیا نیازی که رنگ می گیرد

در تن شاخه های خشک و سیاه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

با نسیمی که می تراود از آن

بوی عشق کبوتر وحشی

نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد

سینه ام عاشقانه می سوزد

پوستم می شکافد از هیجان

پیکرم از جوانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خویش

می روم، می روم به جائی دور

بوتهء گر گرفتهء خورشید

سر راهم نشسته در تب نور

من ز شرم شکوفه لبریزم

یار من کیست ، ای بهار سپید؟

گر نبوسد در این بهار مرا

یار من نیست، ای بهار سپید

دشت بی تاب شبنم آلوده

چه کسی را بخویش می خواند؟

سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش

آنکه یار منست می داند!

چای لاغری تیما خیلی بد است ؟ نه جان رفقاتمون چای خیلی خوب است چای لاغری بخور تا چای نخوردی نمردی چای چیه دوا چیه چای بی دوا چیه چای می خوای بخوری گامبو لاغری شی ؟


آسمان می دود ز خویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

آه، گوئی که اینهمه «آبی»

در دل آسمان نمی گنجد

در بهار او ز یاد خواهد برد

سردی و ظلمت زمستان را

می نهد روی گیسوانم باز

تاج گلپونه های سوزان را

ای بهار، ای بهار افسونگر

من سراپا خیال او شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و آرزو شده ام

می خزم همچو مار تبداری

بر علفهای خیس تازهء سرد

آه با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
تاریخ ارسال: یکشنبه 27 بهمن 1392 ساعت 15:56
( تعداد کل: 44 )
   1      2     3     4     5      ...      9   >>
صفحات